مرد کت و شلوار رنگ و رو رفتهی کهنهاش را پوشید و کفش له شدهی خاکیاش را پا کرد. شانهی چوبی را از جیب کت در آورد و ایستاد روبهروی آینهی شکستهی قدیمی که توی قابِ زهوار در رفته زار میزد. شانه را زد توی لیوان آب و کشید به موهایش. نه زنی نه فرزندی نه خانوادهای. خودش بود و خودش. اصلاً کسی توی شهر حوصلهاش را نداشت. فقط بعد از فصل برداشت گندم که میشد وکیل پدر مرحومش میآمد و...
نویسنده: مهدی میرعظیمی
سایت های ما:
www.ketabeyek.com
www.radioyek.org
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است